حکيم دوغي
روزي چوپاني گلهي گوسفندش را به چرا برده بود که فرشتهي مرگ آمد و گفت: «خسته نباشي جوان». چوپان گفت: «درمونده نباشي.»
نويسنده: محمدرضا شمس
روزي چوپاني گلهي گوسفندش را به چرا برده بود که فرشتهي مرگ آمد و گفت: «خسته نباشي جوان».
چوپان گفت: «درمونده نباشي.»
فرشتهي مرگ گفت: «روزي چقدر مزد ميگيري؟»
چوپان گفت: «يک سکه.»
فرشتهي مرگ گفت: «دلت ميخواد کاري داشته باشي که صد برابر اين مزد بگيري؟»
چوپان گفت: «از خدا ميخوام».
فرشتهي مرگ گفت: «برو گوسفندها رو به صاحبهاشون تحويل بده و بيا، تا بگم چي کار کني.»
چوپان رفت و همهي گوسفندها را تحويل داد و برگشت. فرشتهي مرگ گفت: «برو شهر و اسم خودت رو بذار «حکيم دوغي». هر بيماري اومد، به او کاسهاي دوغ و يک حبه سير بده. دوا از تو، شفا از من.»
چوپان به شهر رفت و اسم خودش را حکيم دوغي گذاشت. هر بيماري ميآمد حبهاي سير با دوغ مخلوط ميکرد. بيمار ميخورد و حالش خوب ميشد.
خبر آمدن حکيم دوغي دهان به دهان گشت تا به گوش حاکم رسيد. دختر حاکم مريض بود و هيچ حکيمي نتوانسته بود درمانش کند.
نوکرهاي حاکم رفتند و حکيم دوغي را آوردند. حاکم پرسيد: «ميتوني دخترم رو درمان کني؟»
چوپان گفت: «بله قبلهي عالم، به شرطي که دخترتون رو به من بديد.»
حاکم قبول کرد. حکيم دوغي کاسهاي دوغ آورد و حبهاي سير با آن مخلوط کرد. دختر تا دوغ را خورد، سرحال شد.
شهر را آينهبندان کردند و چوپان را به حمام بردند. قيامتي شد؛ همهي اهل شهر پشت در حمام جمع شدند و دهل و سرنا زدند.
داماد را با دبدبه و کبکبه به قصر بردند. سر راه، فرشتهي مرگ جلوي او را گرفت و گفت: «کجا ميري؟»
چوپان گفت: «عروسي.»
مرگ گفت: «نميتوني.»
چوپان گفت: «چرا؟»
مرگ گفت: «چون ميخوام جونت رو بگيرم.»
چوپان گفت: «برادر! تو من رو فرستادي اينجا، اگر نه من چوپان چي کار به دختر حاکم داشتم؟»
فرشتهي مرگ گفت: «هزار تا عذر و بهانه هم بياري، فايده نداره. بايد جونت رو بگيرم.»
حکيم دوغي هرچه التماس کرد، فرشتهي مرگ گوش نکرد و وقتي ديد چارهاي نمانده، گفت: «مهلت نميدي چهار رکعت نماز بخونم؟»
فرشتهي مرگ گفت: «زود بخون که وقت ندارم.»
چوپان گفت: «اين جوري نميشه، از کجا معلوم وسط نماز قبض روحم نکني؟ بايد قسم بخوري تا چهار رکعت نمازم تموم نشده، کاري با من نداشته باشي.»
مرگ گفت: «به خداي ناديده قسم که تا چهار رکعت نمازت رو تموم نکني، قبض روحت نميکنم.»
حکيم دوغي وضو گرفت و به نماز ايستاد. دو رکعت اول را خواند و نماز را سلام داد. فرشتهي مرگ منتظر بود حکيم دوغي دو رکعت بعدي را بخواند، اما حکيم دوغي نشسته بود و از جاش تکان نميخورد. فرشتهي مرگ پرسيد: «منتظر چي هستي؟ چرا بقيهي نمازت رو نميخوني؟»
چوپان گفت: «عجلهاي ندارم. ميخوام دو رکعت بعد رو بيست سال ديگه بخونم.»
بعد مهرش را کنار گذاشت و بلند شد و به طرف قصر رفت. صداي ساز و دهل گوشها را کر ميکرد...
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههاي اينورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
چوپان گفت: «درمونده نباشي.»
فرشتهي مرگ گفت: «روزي چقدر مزد ميگيري؟»
چوپان گفت: «يک سکه.»
فرشتهي مرگ گفت: «دلت ميخواد کاري داشته باشي که صد برابر اين مزد بگيري؟»
چوپان گفت: «از خدا ميخوام».
فرشتهي مرگ گفت: «برو گوسفندها رو به صاحبهاشون تحويل بده و بيا، تا بگم چي کار کني.»
چوپان رفت و همهي گوسفندها را تحويل داد و برگشت. فرشتهي مرگ گفت: «برو شهر و اسم خودت رو بذار «حکيم دوغي». هر بيماري اومد، به او کاسهاي دوغ و يک حبه سير بده. دوا از تو، شفا از من.»
چوپان به شهر رفت و اسم خودش را حکيم دوغي گذاشت. هر بيماري ميآمد حبهاي سير با دوغ مخلوط ميکرد. بيمار ميخورد و حالش خوب ميشد.
خبر آمدن حکيم دوغي دهان به دهان گشت تا به گوش حاکم رسيد. دختر حاکم مريض بود و هيچ حکيمي نتوانسته بود درمانش کند.
نوکرهاي حاکم رفتند و حکيم دوغي را آوردند. حاکم پرسيد: «ميتوني دخترم رو درمان کني؟»
چوپان گفت: «بله قبلهي عالم، به شرطي که دخترتون رو به من بديد.»
حاکم قبول کرد. حکيم دوغي کاسهاي دوغ آورد و حبهاي سير با آن مخلوط کرد. دختر تا دوغ را خورد، سرحال شد.
شهر را آينهبندان کردند و چوپان را به حمام بردند. قيامتي شد؛ همهي اهل شهر پشت در حمام جمع شدند و دهل و سرنا زدند.
داماد را با دبدبه و کبکبه به قصر بردند. سر راه، فرشتهي مرگ جلوي او را گرفت و گفت: «کجا ميري؟»
چوپان گفت: «عروسي.»
مرگ گفت: «نميتوني.»
چوپان گفت: «چرا؟»
مرگ گفت: «چون ميخوام جونت رو بگيرم.»
چوپان گفت: «برادر! تو من رو فرستادي اينجا، اگر نه من چوپان چي کار به دختر حاکم داشتم؟»
فرشتهي مرگ گفت: «هزار تا عذر و بهانه هم بياري، فايده نداره. بايد جونت رو بگيرم.»
حکيم دوغي هرچه التماس کرد، فرشتهي مرگ گوش نکرد و وقتي ديد چارهاي نمانده، گفت: «مهلت نميدي چهار رکعت نماز بخونم؟»
فرشتهي مرگ گفت: «زود بخون که وقت ندارم.»
چوپان گفت: «اين جوري نميشه، از کجا معلوم وسط نماز قبض روحم نکني؟ بايد قسم بخوري تا چهار رکعت نمازم تموم نشده، کاري با من نداشته باشي.»
مرگ گفت: «به خداي ناديده قسم که تا چهار رکعت نمازت رو تموم نکني، قبض روحت نميکنم.»
حکيم دوغي وضو گرفت و به نماز ايستاد. دو رکعت اول را خواند و نماز را سلام داد. فرشتهي مرگ منتظر بود حکيم دوغي دو رکعت بعدي را بخواند، اما حکيم دوغي نشسته بود و از جاش تکان نميخورد. فرشتهي مرگ پرسيد: «منتظر چي هستي؟ چرا بقيهي نمازت رو نميخوني؟»
چوپان گفت: «عجلهاي ندارم. ميخوام دو رکعت بعد رو بيست سال ديگه بخونم.»
بعد مهرش را کنار گذاشت و بلند شد و به طرف قصر رفت. صداي ساز و دهل گوشها را کر ميکرد...
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانههاي اينورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}